مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

لایک نقاشی من

سلام دوستان گلم. من الان ۹ سالم هست و کلاس سوم هستم. به کلاس فوتسال میرم. مربی ما مسابقه نقاشی گذاشته. ممنون میشم که نقاشی من رو در صفحه اینستاگرام به ادرس زیر لایک کنید. منتظرتونم بچه های عزیز 😍💋❤   https://www.instagram.com/p/BqRVSk5ly6H/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=l99ngqegbfnf ...
27 آبان 1397

بعد از مدتها

سلام عزیزان. الان حدود یکسال هست که نتونستم برای دخترم بیام و براش مطلب بنویسم. آخه از وقتی این شبکه های مجازی اومده دیگه فرصت نمی کنم. ولی حالا مروری می کنم از این یک سال. امسال یه سفر خوب رفتیم با عمو محمد و زن عمو انسیه اونم به اردبیل از طرف اداره جا گرفتیم و خیلی خوب بود. جاهای تفریحی زیاد داشت. آبشار سردابه اردبیل حمام شیخ صفی جنگل فندق لو امسال دیگه شما باید می رفتید پیش دبستانی و ما هم مونده بودیم که مهدکودک بزاریم یا مدرسه. ولی چون خیلی به مهد عادت کرده بودیم تصمیم گرفته شد که به مدرسه بری و با محیط مدرسه آشنا بشی. شما را در مدرسه شهید صدوقی ثبت نام کردیم به همراه دوست دوران مهدکودک (صدف جون). خدارو...
15 اسفند 1394

اتفاقهای اخیر سال 93

سلام عزیز دلم . میدونم الان می گی چه مامان تنبلی دارم و اصلا به وبلاگت رسیدگی نمی کنم ولی دیگه شرمنده آخه سر مامانی خیلی شلوغ شده، به خاطر جابجایی کار و .... خوب دخترکم تو این پائیز و زمستون سرما نخوردی و تا.... الان که نزدیک عید هست و یه کوچولو سرماخوردی که خداکنه تا عید خوب بشی. عزیز دلم امسال برای شما لباسای عیدت رو همه رو به عمو میلاد سفارش دادیم و گفتیم از h&m و zara برات زحمت کشیدند و گرفتند و هفته پیش با پست رسید دم خونه. ولی.... یه خاطر بد بگم که جمعه 93/12/22 رفتیم خرید سمت باغ سپهسالار که کیف بخرم. و آخر شب بیایم خونه مامانی (طیبه)،خرید کردم و اومدم از تو صندوق عقب لباسهاتو بردارم دیدم هیچی نیست و صندوق خالیه. باباتو ...
26 اسفند 1393

مروری بر خاطرات

سلام عزیز دلم. مامانی خیلی تنبل شده و دیر به دیر میاد به وبلاگت سرمیزنه. ولی اینو بدون که عاشقتم و سعی می کنم از این به بعد تند تند سربزنم. عزیزکم از اول مهر ماه کلاست عوض شد و شما کلاس خاله مرضیه رفتی. خاله مرضیه هم خیلی مهربون و آروم بود و شما کلی تغییر کردی. طوری که با شما صحبت کرد و قرار شد که هروقت شبها جدا خوابیدی من برات توی دفتر رابطتت برچسب بزنم و هر وقت که 10 تا شد جایزه برات بگیرم. که خیلی مؤثر بود و جواب داد من هم برات جایزه تراش دستی عروسکی گرفتم و خاله مرضیه تو مهد داد و خیلی خوشحال شدی. و باز قرار شد که هر شب مسواک بزنی و همین روند رو ادامه بدیم. ولی چهارشنبه با خبر شدیم که خاله مرضیه رفته کلاس آمادگی و ما هم با یک سری از مادر...
9 آذر 1393

تولدت مبارک گل نازم

یه گل دارم فلفلیه! مثل بهاره اما قلقلیه! دوسش دارم فراوان گل من کنارم بمون تولد تولد تولدت مبارک گل نازم   عزیزم پیشاپیش 5امین سال تولدت رو تبریک میگم و بهترینها را برات آرزومندم. با آرزوی سلامتی برای عشقم. بوووووووس   ...
29 شهريور 1393

بدترین روز زندگیم

سلام عزیز دلم. از وقتی که عمو میلاد اومده ما همش خونه مامانی منیر هستیم و دور همیم و مصادف شده با تعطیلی مهدکودک که شمارو میاوردم محل کارم و باهم بودیم. خلاصه اول شهریور عروسی عمو میلاد و شما هم حسابی با خریدهایی که کرده بودیم و رفتن به آرایشگاه و شینیون کردن شما ترکونده بودی و ساقدوش عروس بودی. توی مراسم هم با سبد گل جلوی عروس و داماد گل میریختی. بعد هم ما از 15 شهریور تا 19 مرخصی داشتیم، که با عموها تصمیم گرفتیم بریم شمال. عمو میلاد و بقیه روز چهارشنبه 12 ام رفتند و ما هم فرداش پنجشنبه راه افتادیم تا شنبه برگشتیم. خوش گذشت رفتیم سمت ایزدشهر و هوا خیلی گرم بود و دریا رفتیم و شما هم حسابی تو آب بازی کردی و ماسه بازی کردید. و اما اتفاق بد:...
15 شهريور 1393